آلما

ما با ولايت زنده ايم!

صفحه نخست | انجمن | ارتباط با ما | پروفایل مدیر وبلاگ | عضویت در سایت | ورود به سایت | پنل کاربران | نقشه سایت | لينك باكس | ارسال مطلب | Rss
پنل ورودی کاربران

خبرنامه

چت باکس

پيوندهاي روزانه

 

لينک دوستان

آمار بازديد

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان تالارها بازديد

پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .

game over


    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش         بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش



    وبلاگ و ایمیل آلما برای همیشه بسته شد! یا علی



,

نوشته شده توسط آلما در و ساعت Array امتياز: (3) 61 بازديد |


خدا




    خيلي حالم منقلب بود گفتم "مصطفي من عصر كه  داشتم كنار كارون قدم مي زدم احساس كردم اين قدر دلم پر است كه مي خواهم فرياد بزنم.خيلي گرفته بودم . احساس كردم هرچه در اين رودخانه فرياد بزنم باز نمي توانم خودم را خالي كنم."مصطفي گوش مي داد گفتم:"آن قدر در وجودم عشق بود كه حتي اگر تو مي آمدي نمي توانستي مرا تسلي بدهي."او خنديد . گفت:"تو به عشق بزرگ تر از من نياز داري و آن عشق خدا است! بايد به اين مرحله از تكامل برسي كه تو را جز خدا و عشق خدا هيچ چيز راضي نكند.حالا من با اطمينان خاطر مي توانم بروم."


    *قسمتي از خاطرات همسر شهيد چمران


    پ.ن1:چقدر قشنگه به  وبلاگ كسي سر نزني و يادش نكني و اون همچنان يادت كنه....قشنگه!

    پ.ن2: دعام كنيد كه به دعاي دوست ايمان دارم...



,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (4) 134 بازديد |


نيمه ي پنهان ماه




    همشو نو خونده بودم! چند سال پيش! فكر كنم دوران دبيرستان بود
    قصدم آشنايي بيشتر با شهدا بود اينكه بشناسمشون!
    چند روز پيش هم  اتفاقي سري كاملش دوباره به دستم رسيد تموم كارامو گذاشتم كنار و چند ساعت مداوم نشستم پاش تا دوباره بخونمشون!
    يه وجه مشترك بين همشون بود! :"عشق" !!! با خوندن تك تك صفحات عشق رو به حد اعلا ميتونستي لمس كني! حس كني! درك كني!
    درس زندگي و روش صحيح زندگي رو ميشه تو اين كتابا پيدا كرد نه توي كتابايي از جنس مردان مريخي و زنان ونوسي و نويسنده هايي مثل باربارا دي آنجلس  و ...(نظر  شخصيمه)
    توي هر كدوم از سري كتاب هاي "نيمه ي پنهان ماه" و "اينك شوكران" كه هردو زندگينامه شهدا به روايت همسراشون هست ميشه سرگذشت زندگي هاي كوتاه و سخت و پر از نگراني و دلهره ولي بي نهايت زيبا رو خوند! كه با كمي دقت ميشه رمز و راز يه زندگي خوب كه پر از بوي خداست رو پيدا كرد!
    يه قسمت از زندگي شهيد دقايقي كه خيلي به دلم نشست و به قول معروف به نظرم گل همه ي كتاب ها بود رو بدون توضيح اضافه اي عينا اينجا مينويسم :

    "رفقايش دنبال وصيت نامه گشتند و در كيف سامسونتش پيدايش كردند. اول از همه تاريخش را نگاه كردم مال سه سال پيش بود روز شهادت حضرت زهرا ، شهادت خودش هم در ايام فاطميه بود بعد از سفارش به تقوا و تشكر از پدر و مادرش به قسمت مربوط به خودم كه رسيدم خشكم زد نوشته بود: اگر بهشت نصيبم شد منتظرت مي مانم! عين همان حرفي كه شب قبل به من زده بود.
    و حالا وقت انتظار است منتظر نوبتم نشسته ام تا او اينقدر پشت درهاي باز بهشت انتظارم را نكشد. انتظاري كه من در همه ي اين سال ها طعم تلخش را مزمزه كردم."

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 161 بازديد |


شهر




    هم از سكوت گريزان هم از صدا بيزار

    چنين چرا دلتنگم؟! چنين چرا بيزار

    زمين از آمدن برف تازه خشنود است

    من از شلوغي بسيار رد پا بيزار

    قدم زدم! ريه هايم شد از هوا لبريز

    قدم زدم! ريه هايم شد از هوا بيزار

    اگرچه مي گذريم از كنار هم آرام

    شما ز من متنفر من از شما بيزار

    به مسجد آمدم و نا اميد برگشتم

    دل از مشاهده ي تلخي ريا بيزار

    صداي قاري و گلدسته هاي پژمرده

    اذان مرده و دل هاي از خدا بيزار

    به خانه ام بروم؟ خانه از سكوت پر است

    سكوت مي كند از زندگي مرا بيزار

    تمام خانه سكوت و تمام شهر صداست

    از اين سكوت گريزان از آن صدا بيزار!

     
    فاضل نظري

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 97 بازديد |


كربلاي ايران




    مرغ سان از قفس خاك هوايي گشتم    به هوايي كه مگر صيد كند شهبازم

    طلبيدن!
    ثابت كردن هنوز بهم اميدوارن!
    هنوز دوسم دارن......هنوز پيششون آبرو دارم....
    ايمان دارم تك تك آدمايي كه راهي سرزمين نور ميشن با دعوت اختصاصي از تك تك شهداست.....چه مغرورم از اين دعوت!

    خصوصي نوشت: موقع خداحافظي با بغض بهم گفت: فقط يه خواهش! گفتم: شما جون بخواه! گفت: سه راهي شهادت برام دو ركعت نماز بخون! بغض كردم! نه به خاطر حرفش،
     ياد پارسال افتادم! ياد تموم اون دو ركعت هايي كه به نيابت از تو خوندم اونم بدون اينكه سفارشي كني! ،هر جا مي رسيدم اول دو ركعت نماز با گفتن اسم خودت ميخوندم!چقدر توجه مي كردم تمام آيات رو صحيح و با دقت بخونم سعي مي كردم حواسم اصلا پرت نشه چون به نيابت بود با چه  توجه اي مي خوندم كه حتما بالا بره! بذار بيشتر سرت منت بذارم:جاهايي بود كه اينقدر سريع و هول هولكي مي رفتيم كه حتي وقت نميشد برا خودم و  بقيه نماز بخونم يا دعا كنم! نه، راستش هيچ منتي نيست! من راضيم! ولي تموم شد! امسال اصلا شايد به جز واجبات هيچ كاري نكنم حتي كتابام و دفترم رو هم نمي برم! نه حتي mp3 نه هندزفري موبايل شايد اگه بشه حتي گوشيمم جا بذارم!فقط مي خوام فكر كنم! تفكر تدبر تامل! مي خوام خودمو  پيدا كنم!

    پ.ن:  اين روزا هم كامپيوتر هم گوشي هم mp3 فقط يه آهنگ يك و پنجاه و سه ثانيه اي رو تكرار مي كنه! عجيبه كه خسته نميشم ازش:دلم...دلم گرفته از خودم.....خودم اسير غم شدم....شدم غريب قصه ي خودم!    (آهنگ دختران ، مازيار فلاحي)

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 110 بازديد |


حاج حسين، فاتح دروازه هاي قلب من!




    نگام به كلاسورش مي افته و خشك ميشه!! عكس بزرگ شهيد علم الهدي رو زده وسط كلاسور پاپكو! بلند ميگم ايول بابا! با تعجب نگام ميكنه :چي رو ايول؟ _علم الهدي رو ديگه! (منظور اصليم اعتماد به نفسش بود !! كدوم از ما مثلا بچه مذهبي ها عكس هاي شهدا رو روي دفتر كتابمون داريم؟! خيلي هنر كنيم شايد عكس آقا رو بشه رو صفحه گوشي بعضيامون پيدا كرد!) توي فكرم كه ميشنوم ميگه: تو هم دوسش داري؟! _ نه!  با چشاي گشاد شده نگام ميكنه! _منظورم اينه كه مثل همه ي شهدا دوسش دارم ولي خاص نه! شهيد محبوب من يكي ديگست! قبل از اينكه بپرسه كي با افتخار و غرور و يه دنيا عشق زودتر ميگم:شهيد خرازي! خيلي با ذوق تر از من ميگه :آخي.. حاج حسين؟! براق ميشم :اوووووووووووو ببين من تركم ها! ما توي تك تك سلول هامون غيرت و تعصب موج ميزنه! ديگه اسم كوچيك نشنوم ها! شما بهش ميگي آقاي شهيد خرازي!
    واي كه چقدر قيافش ديدني بود! آخه بنده خدا با اخلاق و شوخياي من آشنايي نداشت ترم بالايي من بود و توي يه درس با هم همكلاس! از خنده داشتم منفجر ميشدم ولي نميدونم چرا همچنان با بدجنسي قيافمو عصبي و ناراحت گرفته بودم.
    گفت باشه بابا قبول آقاي شهيد خرازي !!!
     
    1_كربلاي چهار بود. توي آن همه گل و شل راه رفتن خالي آدم را از پا در مي آورد، چه برسد به دنبال كارها دويدن. بيست و چهار ساعتي بود كه نخوابيده بودم حاج حسين يك روز بيشتر. لباس هايمان خيس شده بود و پاهايمان گلي و سنگين. توي تاريكي نيمه شب كمي عقب تر آمديم. جاي امني كه پيدا شد، افتادم. توي همان گل و شل ها سرم را گذاشتم كه بخوابم. هنوز پلك هايم كامل بسته نشده بود كه غير از صداي انفجار و تيراندازي صداي ديگري شنيدم.دعا يا مناجات. سرم را به زور بلند كردم؛ حاج حسين حتي آنجا هم نماز شبش را ول نكرده بود. توي همان گل و شل.



    2_ حاج حسين خرازي پياده آمده بود تا دارخوين يك راننده برداشته بود برده بود از وسط راه سوار ماشين خودش شدند و رفتند جبهه فاو.
    بعدا پرسيدم:"حاجي چرا خودت نرفتي؟"
    گفت:"داشتم رانندگي مي كردم كه از راديو اطلاعيه اي پخش شد كه رعايت نكردن قوانين راهنمايي و رانندگي اشكال دارد. من هم همان جا پياده شدم آمدم دارخوين يك راننده بردم."
    به خاطر دستش بود. آخر حاج حسين يك دست بيشتر نداشت.

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 126 بازديد |


تف سر بالا!





    سكانس اول
    : يه صداي بلند و بلافاصله سوزش شديد حلق و گلو و بيني و چشم! تا چند لحظه چشمام جايي رو نميبينه سعي ام در باز كردنشون بي فايدست!  تقلا ميكنم برا يه اپسيلون هوا ! برا يه ذره نفس كشيدن! ولي نفس كشيدن همانا و سوزش شديدتر گلو همانا! اشكهاي نا خودآگاه و پي در پي! گاز اشك آور رو درست جلوي پاي ما زدن.....
    هنوز اشكها نميزارن درست اطرافو ببينم كه هدايتم ميكنه رو به روي آتيش و صداي فريادشو ميشنوم: نفس بكش! ميگم چشاتو باز كن و نفس بكش....چشماتو نمال، اصلا بهش دست نزن...نفس بكش !تو اون شلوغي و دود و آتيش خندم ميگيره و بي مهابا ميزنم زير خنده! به  حرفش كه ميگه نفس بكش!   كربن دي اكسيد خالص رو ميگه تنفس كن!
    هنوز فريادشو ميشنوم:اين سوزش لعنتي چارش فقط آتيشه...آتيش

    سكانس دوم:ميدويم و توي كوچه ي فرعي بالاخره نفس زنان مي ايستيم!شوكه ام! بريده بريده ميگه باتوم خوردي؟ مثل آدماي گيج و منگ  فقط نگاه ميكنم و آروم زير لب زمزمه ميكنم: فكر نميكردم ما رو هم بزنن!

    پ.ن1: هنوزم باورم نميشه تو اوج شلوغي تو ميدون توحيد گير كردم و مسير انقلاب تا آزادي رو اجبارا براي پيدا كردن راه درو پياده گز كردم!

    پ.ن2: اينو من كه شاهد عيني بودم ميگم:اگه مردم عادي رو كه از سر كار و دانشگاه و.....برميگشتن و اجبارا تو مسير گير كردن رو از اون جمعيتي كه 25 بهمن جمع شده بود كم كني ميمونه يه مشت ارازل و لات و عقده اي كه به صد نفر هم نميرسه!

    پ.ن3: تا كي خشك و تر بايد با هم بسوزن؟!؟!دلم ميخواد خرخره ي اون مردك احمق رو كه تو خونش با امنيت و راحت نشسته و بيانيه ميده و دعوت به اغتشاش ميكنه رو بجوم....

    پ.ن4: از نيروي انتظامي و ضد شورش متنفرم! بسيج و لباس شخصي ها نبودن اين بي مصرف ها ميخواستن چيكار كنن؟!

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 80 بازديد |


ولايت فقيه




    اين روزا آدم چيزايي رو  ميبينه و ميشنوه كه به سلامت و صحت عقل خودش شك ميكنه! از نصب نرده هايي به شكل چشم جهان بين (نماد فراماسونري و شيطان پرستها)كنار ايستگاه هاي BRT اونم بعد از جمع آوري همين نماد از متروي وليعصر،و ادعاي بامزه ي آقاي شهردار كه:"از دستمون در رفته!!!!! تا گذاشتن لينك فيس بوك در سايت منتسب به آقاي لاريجاني و خبر ديدار گذشتش با حسني نامبارك و موضع گيري اخير هاشمي و......باعث ميشه فكر كني چقدر خوبه خودتو بزني به نفهمي و خيلي چيزا رو نبيني و نشنوي! و با قطعيت اعلام كني نه چپ نه راست نه اصول نه اصلاح فقط رهبري!فقط ولايت، فقط آقا، فقط سيد علي! فقط امام خامنه اي!

    اضافه نوشت:
    1_به تصويرم تو آيينه زل ميزنم و ناباورانه فكر ميكنم تو اين دو هفته چرا من اين آيينه رو تو آسانسور نديدم؟!خودمو قانع ميكنم كه هميشه رو به روي در مي ايستادم و پشتم به آينه بوده ولي خودم خوب ميدونم دليلش اين نيست !اينقدر فكراي جور واجور تو سرمه كه گاهي دلم ميخواد سرمو بشكافم و همه رو بريزم دور!ولي مگه ميشه؟!

    2_قدم ميزنم و برخلاف روايات، با دقت شعراي هر مزار شهيد رو ميخونم رسيدم به اين بيت شعر:ميدونم ميبينمت يه روز دوباره  توي دنيايي كه آدمك نداره....!!!! برخلاف بقيه  اسمشو ميخونم هومن!چه شهيد با حاليه اين از اسمش اينم از شعرش.....(آدرسش حوالي شهيد امير حاج اميني بود)

    3-بي تابم...بوي جنوب مياد....روزشماري ميكنم و تو هر فرصتي عكسا و فيلماي پارسالو زير و رو ميكنم نميدونم دنبال چي ميگردم...شايد دنبال دلي كه جامونده...


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 108 بازديد |


اربعين





    بعد از اينكه سر امام حسين عليه السلام بالاي ني رفت امام سجاد عليه السلام دستي بر زمين زد و فرمود آرام باش، حجت خدا هنوز در زمين هست.



,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 432 بازديد |


گل يخ




    _چشماتو ببند!
    با بي حوصلگي ميگم بيخيال دختر خوب اصلا حوصله ندارم!
    _خب برا همين ميگم ديگه!چشماتو ببند
    با بي ميلي پلكهامو بهم فشار ميدم
    _حالا دستاتو بيار جلو
    زير لب غر ميزنم ميگم حوصله شوخي ندارم،حس يه حجم مرطوب و خنك و يه بوي فوق العاده.....نا خودآگاه چشمام باز ميشه وااااااااااااااي خداي من!يه عالمه گل ريز  زرد!باور نميكنم اين بوي فوق العاده از همين گلاي كوچيك باشه دستمو ميارم بالا ناباورانه بو ميكشم....مست ميشم...طراوت و سر زندگي  رو مي بلعم! اسم اينا چيه؟؟
    با تبسم هميشگي با ذوق و پيروزمندانه نگام ميكني:_گل يخ!
    با خودم تكرار ميكنم...گل يخ...گل يخ
    چه ساده عاشق شدم...عاشق گل يخ!
    نگات ميكنم چشمام خيس ميشه از مهربونيت از بودنت از دوستيت!! اصلا بذار يه پست از اين وبلاگ حقير رو اختصاص بدم به تشكر از تو!
    تويي كه هر وقت به گذشته نگاه ميكنم رد پات تو همه ي روزاي سخت هست!!راستش دوست زياده....دوست داشتن ها هم فراوون!ولي ادعا كجا و اثبات كجا!!حرف كجا و عمل كجا!


    پ.ن1:محرم كي اومد؟!واقعا تموم شد؟!
    پ.ن2:هنوز هم نمي‌دانم هر سال كه مي‌گذرد يك سال به عمرم اضافه مي شود يا يك سال از عمرم كم مي شود!  " گاندي"

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 107 بازديد |


زيارت آسموني ها





    رفته بودم سفري سوي ديار شهدا،كه طوافي بكنم گرد مزار شهدا

    به اميدي كه دل خسته هوايي بخورد و تبرك شود از گرد و غبار شهدا
    خشكي چشم عطش خورده از آنجاست كه من آبياري نشدم فصل بهار شهدا
    آخرين خط وصاياي دل من اين است:كه مرا خاك بسپاريد كنار شهدا


    بايد برم جايي كه بتونم نفس بكشم،سريع وسايلمو جمع ميكنم
    _آلما كجا با اين عجله؟!
    _قبرستون!
    _وا...خب بگو نمي خوام بگم!
    _(نيشخند)مزاج فرموديم!ميرم گلزار
    _باشه بريم
    _جان؟؟؟!!!باشه بريم؟؟؟؟كجا بريم؟
    _گلزار ديگه!
    _نه بابا..!دم در بده!!ميذاشتي يه تعارف بزنم!
    _تعارف واسه چي؟شهدا دعوتم كردن مي خوام بيام تو فقط اين وسط يه وسيله اي!!
    _سكوت
    دم دماي غروب مي رسيم...وسط هفته...خلوت و آروم...سكوت و آرامش
    _آلما؟ميگم بيا برگرديم خيلي ساكته!الان هوا هم تاريك ميشه خوب نيست اينجا باشيم!
    _نترس بابا!هنوز كه هوا روشنه بعدشم خدا با ماست!
    _درسته ولي خدا نگفته كه خودتونو دستي دستي به كشتن بدين!
    _اي خدا!من چرا تو رو با خودم آوردم؟!آهان يادم نبود وسيله ام!تو رو دعوت كردن!
    _خب پس حداقل همين اولش باشيم همين كاظمي و صياد و آويني اينا نريم چمران و همت و اونا
    _باشه بابا قبل از تاريكي ميريم
    _ايول چقدر اينجا وسط هفته باحاله!چه صفايي داره خلوتي و سكوتش به آدم آرامش ميده,ولي حيف كه ايستگاه صلواتيش نيست!تو اين سرما چاي ميچسبيد!
    _اي خدا....تا هنوز هوا روشنه بيا بريم قطعه 26!
    _ آلما به نظرت از پسرش راضيه؟!
    _اوهوم،هم راضيه هم بهش افتخار ميكنه
    _ولي به نظر من....
    _جان من اينجا ديگه بيخيال بحث سياسي شو!خوب ميدوني من حسين قدياني رو قبول دارم با همه ي تندروي هاش!
    _باشه تا تو فاتحه ميخوني من ميرم پلارك، اينم يادت باشه معاون اول دكترتون دزده!مشايي رو هم كه همه ميشناسن!
    (اينو ميگه و منتظر جواب نميمونه هر چند مي موند هم جوابي نداشتم!)

    اين پست يه نسخه است!يه نسخه ي موثر براي اونايي كه گاهي اينقدر دلشون ميگيره كه هيچ كاري آرومشون نميكنه!امتحان كنيد!حتي اگه مزار شهداي معروف رو بلد نيستين فقط بين قبور مطهر قدم بزنيد!

    پ.ن:آقاي من....مولاي من....اللهم اجعل محياي محيا ءمن!....من براي تو گريه ميكنم تو براي من!

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 94 بازديد |


پند سقراط





    روزي سقراط ، حكيم معروف يوناني، مردي را ديد كه خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه كه مي آمدم يكي از  آشنايان را ديدم.سلام كردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت  و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم." 

    سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري   ناراحت كننده است."

    سقراط پرسيد:

    "اگر در راه كسي را مي ديدي كه به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

    مرد گفت:"مسلم است كه هرگز دلخور نمي شدم.آدم كه از بيمار بودن كسي دلخور نمي شود."

    سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي كردي؟"

    مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي كردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

    سقراط گفت:"همه ي اين كارها را به خاطر آن مي كردي كه او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا كسي كه رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر كسي فكر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟ بيماري فكر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به كسي كه بدي مي كند و غافل است،دل سوزاند و كمك كرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند. پس از دست هيچكس دلخور مشو و كينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان كه هر وقت كسي بدي مي كند، در آن لحظه بيمار است!

    پ.ن1:"_ نمازهات رو عاشقانه بخون!همزمان معني فارسي كلماتي كه ميخوني رو تو ذهنت بيار،مبادا دستت تكون بخوره يا نگاهت از مهر منحرف بشه ها اينا حيله هاي شيطانه!سعي كن با وقار و متين بلند بشي و بشيني با احترام!بيشترين ادب و نزاكت رو بايد تو اين پنج وعده داشته باشي...._آلما باز كه يادت رفت صورتتو خشك نكني!بعد از وضو بذار آب وضو رو صورتت بمونه!_ اگه تو زندگيت تغيير ميخواي نافله هاي نمازها رو بخون!لذت عبادت رو ميچشي! امتحان كن ضرر نميكني! اگه تعقيبات هر نماز رو هم بخوني كه ديگه عالي ميشه!_قرآن رو مبادا يادت بره حتي اگه شده روزي چند آيه،به خوندنش، به بودنش تو زندگيت عادت كن!بهتره بعد از نماز صبح سوره يس بعد از نماز ظهر سوره نبا بعد از نماز عصر سوره ي عصر،بعد از نماز مغرب سوره ي واقعه بعد از نماز عشا سوره ي ملك رو بخوني_يادت باشه برا عبادت اومديم به اين دنيا برا ساختن آخرتمون!نكنه سرت اينقدر گرم بشه كه يادت بره برا چي اومدي اين دنيا!! "
    ببين! هنوز تموم حرفات تو گوشم هست...


    پ.ن2:گاهي اينقدر دلم برات تنگ ميشه كه هيچ چيزي آرومم نميكنه!ميبيني منو؟!منم!محتاج محبت تو...عشق تو...نگاه تو...تو!!!مثل بچه ها كه تموم محبت پدر و مادر رو فقط برا خودشون ميخوان تموم محبتت رو برا خودم ميخوام.تحمل دوست داشتن هاي بقيه رو نسبت به تو ندارم!حتي فكر اينكه ميليون ها آدم به تو عشق مي ورزند و تو هم دوسشون داري برام عذاب آوره.....يه معشوق و ميليون ها عاشق.....مي بيني؟!منم!هنوز همون بنده ي خودخواه و مغرور تو.....



,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 138 بازديد |


حمايت از قطعه26





    تاريخ بارها تكرار مي شود و تنها نامها هستند كه تغيير مي كنند!تو نامت را انتخاب كن........
      حربن يزيد   يا   يزيدبن معاويه؟؟؟؟؟؟



,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 91 بازديد |


امام رضا




    شك داري بگي يا نه، ديگه بعد از اين چند سال خوب مي شناسمت هر بار تا مرز گفتن پيش ميري ولي نميگي! مثل هميشه صبر ميكنم، مطمئنم مي گي دير يا زود ولي مي گي....
     ميگم خداحافظ، دستمو نگه ميداري و بالاخره به حرف مياي:صبر كن آلما،ديشب خواب عجيبي ديدم نمي دونم بگم يا نه!ولي چون تو هم توش بودي ميگم!
    ميپرم وسط حرفت:اي بابا تو روح ما رو تو خواب هم ول نميكني!خودم ميگم خودمم ميخندم و تو بي توجه ادامه ميدي:خواب ديدم من و تو  تنها توي دوكوهه هستيم، همه جا سوت و كور بود  پرنده پر نمي زد، توي اون خلوت و تنهايي يكي پيداش شد اومد پيشمون و گفت:آماده بشيد بريم پيش امام رضا ! دل شما دو تا شكسته آقا دعوتتون كرده !!!
    ميزنم زير خنده بلند و ممتد....توي خنده بريده بريده ميگم بيخيال بابا از اين به بعد شام سبك تر بخور تا ديگه شبا فيلم سينمايي اونم از نوع مخلوط دفاع مقدس و عرفاني نبيني!
    تابلو دلخور ميشي!به خودم ميام،سعي ميكنم از دلت در بيارم:ببين عزيز من اولا كه هم من هم تو همين چند ماه پيش مشهد بوديم احتمال دوباره رفتنمون اونم تو اين اوضاع و وضع درسا و برنامه ها خيلي خيلي ضعيفه!بعدشم اصلا امام رضا رو چه به طلبيدن من و تو؟!اينقدر آدم دل شكسته تر از من و تو هستن كه دعاي هر روزشون توفيق زيارت امام رضاست و قسمتشون نميشه اون وقت ما كه تو همين جمكران رفتنش مونديم و جور نميشه دعوت بشيم؟!
    منتظرم حرفو تائيد كني ولي نميكني!فقط مي گي:خوابم خيلي واقعي بود!
    دو روز قبل از ميلاد امام رضا خبر دادي:آلما بايد ببينمت،نا باورانه ازم خداحافظي كردي تا با يه كاروان از قم! كه فقط يه نفر جا داشته بري و شب ميلادش تو صحن با صفاش باشي!لحظه ي آخر رفتنت آروم تو گوشت گفتم خوابت درباره ي خودت بوده!يه نفره!گفتي نه!دو نفرمونو طلبيد اگه تو نيستي مطمئن باش تموم مدت يادت هستم و برات دعا ميكنم،كاري ميكنم تو هم اونجا حضور داشته باشي دلت نگيره ها!
    چيزي نگفتم ولي راستش اصلا هم دلم نگرفت از اولش هم ميدونستم با من كاري نداره.از اولشم خواب تو بود.
    نميدونم يه ماه هم شد يا نه! اين بار من بهت خبر دادم بايد ببينمت!بايد ازت خداحافظي كنم.....بايد ازت عذرخواهي كنم براي باور نكردن خوابت!شرمندگيم پيش تو در مقابل شرمندگيم پيش امام خوبي ها چيزي نبود!!
    رو به روي ضريح توي عيد غدير فقط يه جمله گفتم:تو چقدر به دل ما نزديكي ...و ما چقدر دور....



    پي نوشت:افسوس قصه ي مادربزرگ درست بود:هميشه يكي بود، يكي نبود.....

    تبريك مخصوص به بهترين دوستم:مريم عزيزم كامل شدن دينت مبارك! شرطو باختي تو زودتر عروس شدي....


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 122 بازديد |


شباهت آدما با برج ميلاد!!!





    دوسش داشتم، خيلي زياد....اصلا از همون وقتي كه عكسشو تو جغرافياي استاني اول دبيرستان ديدم ازش خوشم اومد اون موقع هنوز تكميل نشده بود ولي عكس تموم شدش تو كتاب بود، با بچه ها ميگفتيم اگه اين چهارمين برج مخابراتي دنيا تموم بشه چقدر خوشگل مي شه ها! از همون موقع مرحله به مرحله ساختنشو دنبال مي كردم: نصب شيشه هاي دو جداره خارجيش...خوندن روزشمار افتتاحش...خلاصه به جرئت ميتونم بگم يكي از خواسته هام زودتر تكميل شدنش و ايستادنم اون بالا بود !
    ولي وقتي اون بالا تو اون دايره ايستادم فقط يه جمله  تو ذهنم زنگ ميخورد : فقط همين؟؟؟؟؟؟!!! هيچ چيز فوق العاده اي نبود ! يه برج معمولي....من اونقدر اونو برا خودم بزرگ كردم كه واقعيت ديگه برام جذاب نبود ! گاهي درباره ي آدما هم همين اتفاق مي افته !  بعضي از آدما فقط دورنماي زيبا و ابهت و بزرگي دارن ! ولي وقتي نزديكشون ميشي وقتي مي شناسيشون ميبيني هيچي نيستن ! البته گاهي تقصير آدما هم نيست ما خودمون اينقدر اونا رو تو ذهنمون بزرگ ميكنيم كه وقتي با واقعيت رو به رو ميشيم جا ميخوريم !


    پ.ن1:عجيبه.....چاه رو جلوي پات مي بيني، مي دوني اگه يه قدم ديگه برداري مي افتي توش ولي با كمال آرامش آيه الكرسي مي خوني و با توكل به خدا قدم بعدي رو بر مي داري و خيلي شيك مي افتي تو چاه!!! توي  تموم مدت سقوط هم به آيه الكرسي فكر ميكني و اينكه خدا نگه دارته.....

    پ.ن2:متعجب شدم!! از ديدن فيلم ملك سليمان  كلي تعجب كردم....از سينماي ايران بعيد بود!! جلوه هاي ويژه...موزيك متنش....!البته امسال اين سومين فيلمي بود كه  از سينما اومدن پشيمونم نكرد، اولي به رنگ ارغوان...بعد طلا و مس حالا هم ملك سليمان.

    پ.ن3:حس سر زدن به هيچ وبلاگ و سايتي نيست !!!دوستاني كه آپ بودنشون رو خبر دادن ببخشن...يه روز حتما سر مي زنم به زودي.....

    حسن ختام:بايد امشب بروم
                      بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد                                                               بردارم و به سمتي بروم
                     كه درختان حماسي پيداست
                     كفشهايم كو.......؟
                                                      (سهراب سپهري)                



,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 102 بازديد |


خودكشي!


     
    صداي sms
    از خواب ميپرم ولي از زور خواب چشمامو نميتونم باز كنم معمولا با زنگ sms از خواب نميپرم اهميتي نميدم ادامه ي خواب شيرين!ولي نميشه !دلشوره ي عجيبي ميگيرم غير ارادي با دستم اطرافمو به دنبال گوشي ميگردم!بالاخره پيداش ميكنم!برا اينكه خواب از سرم نپره!چشمامو تنگ ميكنم با چشماي نيمه باز اول ساعت رو ميخونم 1.45!!بعد smsرو_alma residam tahe khat سعي ميكنم تمركز كنم و جواب بدم
    _دور و برتو خوب نگاه كن حتما سر خط رو ميبيني!دقايقي قبل از طلوع همه جا تاريكه!
    -na man sare khati nemibinam in ruza tamum nemishe khodam zodtar tamomesh mikonam
    _جرئتشو داري؟
    (بعد از فرستادنش فكر ميكنم از كسي كه دو بار خودكشي كرده چه سوال مسخره اي پرسيدم!ولي جوابي كه ميده خواب رو به كلي از سرم ميپرونه!!)
    _age to ham bashi are
    _....
    _mitarsi؟
    _آره!
    _shukhi kardam to k mesle man b tahe khat naresidi،to hanoz khodaro dari bayad zendegi koni vali man miram
    اشك تو چشام جمع ميشه!چيكار كنم؟!خدا چرا منو اينجوري امتحان ميكنه؟!چقدر سخته بدبختي يكي رو ببيني ولي هيچ كاري نتوني بكني!
    _نه!صبر كن نظرم عوض شد!بهم وقت بده فكر كنم
    _vaghean؟
    _واقعا
    _montazeram
     
    هركي شنيد دو بارخودكشي كردي سري با تاسف تكون داد و از ضعف ايمانت حرف زد!ولي من فقط از عمق ايمانت خبر داشتم!از پاكي و ماه بودن تو من خبر داشتم!از بازي تلخ روزگار باهات فقط من خبر داشتم!ميبني فقط خبر دارم ولي كاري از دستم بر نمياد....
    گاهي اينقدر درمونده ميشم كه به ناتواني و ضعيف بودنم ايمان ميارم!
    و تو همچنان منتظر مني...و من منتظر معجزه....
     
    پ.ن:شعري كه نواي جديده  وبلاگه:
    به من بفهمون كجاي سرنوشتم

    دارم ميرم جهنم يا راهي بهشتم

    از اين دو راهي دل خوشي ندارم

    يا مي خورم به پاييز يا مي رسه بهارم

    به رسم ابرها همش تبعيد مي شم

    با هيچ كوهي سر سازش ندارم

    يه موجم كه با دريا قهر كرده

    بدون تو من آرامش ندارم

    گمت كردم ولي غافل از اينكه

    خدا با اين بزرگي گم نميشه

    مواظب بودي از دستت نيفتم

    هوامو داري و داشتي هميشه

    دارم نابود ميشم دود ميشم

    بزار آتيش اين دوري تموم شه
    خودم ديدم همين نزديكايي

    نزار عمرم با جون كندن حروم شه

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 115 بازديد |


پليت


     
    _بابا اسم اين چي بود؟!
    _اسم چي؟
    _خب منو نگاه كن ببين چي رو ميگم!
    _اينو از كجا آوردي؟!
    _بين يه عالمه خرت و پرت از دوران بچگي پيداش كردم،نگفتي اسمش؟
    _ پليت
    _يادته بابا؟توي اينا ميكروب كشت ميكردي،هميشه چند تا از اينا رو ميذاشتي تو يخچال!
    _بله كه يادمه،يادش بخير تو هم هميشه چند تا خاليشو بر مي داشتي و بازي ميكردي
    _بابا يادته چقدر دوسشون داشتم؟!ميكروب ها و قارچ هايي رو كه كشت ميكردي دوست داشتم!!!همش بهشون سر ميزدم ببينم رشد كردن يا نه!!
     
     
    گاهي بعضي چيزاي كوچيك و بي ارزش يادآور مفاهيم بزرگي هستن،مثل اين ظرف هاي پلاستيكي دايره اي شكل مخصوص كشت كه براي من مفهوم بزرگ دوست داشتن رو يادآوري كرد.
    چقدر زود بزرگ شديم!چه دوران خوبي بود دوست داشتن همه كس و همه چيز....اصلا كي و كجا مفهوم تنفر و دوست نداشتن رو ياد گرفتم؟!
    من واقعا اون كپك ها و ميكروب ها رو دوست داشتم!يعني بعضي از آدما انقدر پست و كثيف هستن كه از كپك ها و ميكروب ها هم كمترن؟!
     
     
    پ.ن:گويا تعداي از نظرات پست قبل پاك شده!كه البته من بي تقصيرم اتفاقيه كه براي اكثر وبلاگ هايي كه تو پلاكفا خونه دارن افتاده ، گويا انفجاري ! چيزي بوده ! پاك شدنشون اصلا مهم نيست ولي نظرات دوستان مهم بوده!دوستاني كه آپ بودنشون رو خبر دادن يا سوالي پرسيدن يا هر چيز ديگه كلا ببخشن!
     
    صرفا جهت اطلاع دوستان صميمي:من خوبم!خيلي خوب!هنوز همون دختر شاد و سرزنده اي هستم كه هيچ غمي نداره!نگراني شما ارزشمند و البته بي معنيه!! پست هاي اين وبلاگ هم رد گم كنيه!ميخوام اينقدر ميخنديم و شاديم چشم نخوريم!
     

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 149 بازديد |


....


     
    حال من دور خواهم شد تا آن جا كه از افق مكالمه ي نيرومند او در كسي يا چيزي پناه بگيرم.
    من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه ي زيبايي هاي فهميدن هايش را براي كسي رها خواهم كرد كه او را هرگز در نخواهد يافت نه هرگز در نخواهد يافت.
    حتي ذره اي در نخواهد يافت و خوب مي دانم جز من،اين من از نفس افتاده هيچ روحي نمي تواند او را آن چنان كه هست آن چنان كه نياز به تا كردن و كوچك كردن و مچاله كردن اش نباشد درك كند. و اين ،اين گذاشتن ناگهاني نقطه در دل كلمه اين سلاخي و كشتار كلمه پر معناترين و بزرگترين و غم بارترين و غريب ترين و تلخ ترين و عميق ترين تراژدي روح انساني است.
    اكنون تا چشمهايم فرو رفته ام نفس ام را در سينه حبس كرده ام و منتظرم ديگر چيزي باقي نمانده است شايد دقيقه اي ثانيه اي لحظه اي.اندكي درنگ .تنها اندكي تنها اندكي درنگ كافي است تا از پيشاني هم بگذرد.از پيشاني كه گذشت ديگر تمام شده است آن موج نيرومند آن حرف نيمه تمام آن تقابل نابرابر دو روح آن گلوله ها و خيلي چيزهاي ديگر و همه چيز.
     
    *بريده اي از "مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت"اثر مصطفي مستور
     
    پ.ن:هميشه ميگفتي:" آلما من غرور تو رو تحسين ميكنم!"
           بيا و از غرور خودت به من قرض بده....اصلا نه!بيا و تحسينم كن!اصلا نه!فقط بيا...
          اعتماد به نفسم به صفر مطلق رسيده!يادته صفر مطلق چند بود؟!
         

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 91 بازديد |


به من اجازه شهادت ده


     
    به قول دوستان گير داديم به چمران!
    شايد چون نوشته هاي شهيد چمران مصداق"جانا سخن از زبان ما ميگويي"هستش!از طرفي خوبه از شهدا ، قهرمانان اين مرز و بوم فقط يه اسم و يه عكس نشناسيم.خوبه با افكارشون،عواطف و احساساتشون هم آشنا بشيم!ببينيم بزرگ مردان كيا بودن!چي شد كه عند ربهم يرزقون شدن....

    من در منتهاي خضوع  كوهم ،غم هاي فشرده شده آن قدر انباشته شده كه به كوه رسيده است

    من دريايم،صبر و سكوت من در برابر امواج حوادث آن قدر بي پايان است كه به دريا تشبيه شده ام.

    من آسمانم،بلندي طبعم و طيران روحم از آسمان ها گذشته است.....

    و خاكم....از خاك هم كمتر و ناچيزتر

    فقيرم ،فقير به تمام معني

    تنهايم،تنهايي كه هيچ نظيري در عالم ندارد.از همه جا رانده و مانده،بدبخت و مفلوك ،بي كس و بي نشان و بي چيز

    خدايا،ديگر خسته شدم.ديگر نمي خواهم زندگي كنم ديگر نمي خواهم كسي را ببينم .ديگر خوش ندارم كسي را دوست داشته باشم.خدايا مرا ببر.ديگر بس است

    ديگر خسته شده ام ديگر طاقت ندارم،همين آزمايش مرا بس است.درياي صبرم خشك شده،آسمان روحم به ستوه آمده،اين دنيا جاي من نيست.به من اجازه ي شهادت ده.....

    بگذار با وجدان راحت به سوي تو بيايم تو اين بدبختان محروم را كمك كن.تو آن ها را هدايت كن.تو آن ها را كفايت كن و بگذار كمي در سايه ي رحمتت بيارامم
    تو به اين جسم خسته و روح مرده ام رحم كن.......
     
    *شهيد چمران


    پي نوشت:چند سال پيش بود؟!وقتي برا اولين بار بين راه جمكران از اتوبوس پياده شديم تا بقيشو پياده بريم با تعجب به بچه ها نگاه ميكردم كه يكي يكي كفشاشونو در مياوردن، دست دست ميكردم كه منم كفشامو دربيارم يا نه؟!خودم به خودم جواب دادم:نه بيخيال بابا اصلا جوراباي سفيدم حيفه!!!!يكي كه دو دليم رو ديد گفت در نيار! اولين بارته، بين راه از ريل قطار هم رد ميشيم سنگاش تيزه پات درد ميگيره!بهم برخورد!ميدونستم از روي دلسوزي گفت ولي من متنفر از دلسوزي!بدون تعلل كفشامو گرفتم دستم، چند روز از نيمه شعبان گذشته بود و ولي هنوز مسجد غرق در تزئينات و چراغاي رنگي بود تو تاريكي و ظلمت شب مسجد جمكران مي درخشيد و من و تو پياده و بي تكلف با كفشايي در دست، با چشمايي خيس در راه!نماز امام زمان تو بيابون تو تاريكي ميون خاكا در حالي كه فقط يه چفيه شده بود سجادمون چه حالي داشت..لمس حضور....تازه فهميدم خيلي وقته دنبال اون حال ميگردم ...ولي نيست!!! فكر كنم دو سالي از آخرين باري كه با اين حس و حال اومدم ميگذره آقاجان حق داري!حق داري كه نمي طلبي!خودم خوب ميدونم ديگه لايق نيستم....
    دلم بيابون ميخواد....خاك...سكوت...جوراباي سفيد پر از لكه هاي روغن و كثيف...دلم اون حال و هوا رو ميخواد...بيا و اين دل خراب رو آباد كن
    اللهم عجل لوليك الفرج


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 94 بازديد |


آدم عجيبي است


     
     
    از ته دل فرياد مي زنم، ولي كسي فرياد مرا نمي شنود. دنيا را به مبارزه مي طلبم و يك تنه به جنگ عالم مي روم، وجود خود را به آتش مي كشم، خون خود را بر زمين مي ريزم تا شايد كسي به هوش آيد، تا مگر وجداني بيدار شود،يا گوش ضميري فرياد استغاثه ي مرا بشنود،ولي افسوس كه مصالح مادي، و حب حيات و منافع شخصي همه را به زنجير كشيده است،تاريخ همه را اسير و زبون نموده است.دلداده اي مي خواهم كه بر عمر هستي قلم سرخ بكشد و از همه ي زنجيرها و اسارت ها ،محاسبه ها ،ترس ها و علايق دنيوي آزاد گردد؛يكپارچه آتش شود،عشق شود ،فرياد شود،مبارزه شود،شمشير شود،رزمنده شود،شير شود و در كام شهادت فرو رود و پرچم خونين سعادت انسان اسير را از نسلي به نسلي ديگر ارمغان دهد.
    من بيگانه ام،همه ي مردم مرا عجيب مي يابند؛افكار مرا ،عشق سوزان مرا،فداكاري مرا،گذشت مرا،صبر و تحمل مرا،درد و غم مرا،شجاعت مرا،و به خطر رفتن مرا عجيب مي يابند.با خود مي گويند راستي كه فلاني ادم عجيبي است،راستي كه از ما بيگانه و اجنبي است!و فكر مي كنند كه اين خاصيت ها نتيجه ي بيگانه بودن است
    راستي كه من از همه چيز و همه كس بيگانه ام عاجز و دردمند سر به جيب تفكر فرو مي برم و از همه ي دنيا مي گريزم و با شتاب تمام به اقصي نقطه ي وجود پناه مي برم كه انيس ديگري جز قلب شكسته ام نداشته باشم،جز ضربان قلبم چيزي نشنوم و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعكس نشود.
     
    *شهيد چمران!
     
    پ.ن1:يادته؟!بهشت زهرا.....قبرهاي خالي...وسوسه ي رفتن داخل قبر....هم من ديوونه بودم هم تو!!چه زيارت عاشورايي توي قبر خالي خونديم!يعني تو بلند بلند خوندي و من آروم زمزمه كردم....دلم اون حال و هوا و اون زيارت عاشورا رو مي خواد....
     
    پ.ن2:زيباترين و بهترين فصل هم رسيد.به نظرم خدا فصل ها رو  به ترتيب زيبايي قرار داده!اول پاييز بعد زمستون بعد بهار و آخرم تابستون!
     
    پ.ن3:همه ميگن كه عجيبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اينجا مي مونم......
     

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (3) 95 بازديد |


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

مطالب پيشين

  • game over
  • خدا
  • نيمه ي پنهان ماه
  • شهر
  • كربلاي ايران
  • حاج حسين، فاتح دروازه هاي قلب من!
  • تف سر بالا!
  • ولايت فقيه
  • اربعين
  • گل يخ
  • زيارت آسموني ها
  • پند سقراط
  • حمايت از قطعه26
  • امام رضا
  • شباهت آدما با برج ميلاد!!!
  • خودكشي!
  • پليت
  • ....
  • به من اجازه شهادت ده
  • آدم عجيبي است

  • درباره




    آلما يعني سيب! آدرس هاي ديگه همين وبلاگ www.alma8720.tk www.kharazi.tk


    عضویت سریع

    مطالب اتفاقی

    مطالب محبوب

    اخبار سایت

    آرشیو

    Powered By pelakfa.com Copyright © 2009 by alma